۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

هفت خان گواهی نامه

وقتی‌ به سن قانونی رسیدم درست پشت کنکور بودم علی رغم میل باطنی برای ثبت نام گواهینامه نرفتم بخاطر مشاورمون آقای جانکی که توی قلمچی بود همچنین از ما پشت کنکوریا خواسته بود که بیشتره ۲ کلاس ثبت‌نام نکنیم اون موقع قلمچی به دلیل نداشتن مجوز و رعایت نکردن بعضی‌ از قوانین تعطیل شد فقط آزمون می گرفت .

خوب وقتی‌ دانشگاه قبول شدم مسیر ماهشهر اهواز تا ترم اول خیلی‌ برام خسته کننده بود هروز کلاس داشتم نمی تونستم طرف اموزشگاه برم, ترم دوم کلاسامو جم وجور کردم بد وقت کردم که واسه گواهینامه اقدام کنم ،مدارک تکمیل کردم و کلاسارو شرکت کردم بعضی‌ روزا بلافاصله بعد برگشتن ماهشهر می رفتم سر کلاس ،مدرس آیین نامه خانم مینا فردین و مدرس فنی‌ آقای مجاهد راشدی بودن.

اول آزمون آیین نامه اموزشگاه بعد آزمون رانندگی که بعد از کلاس رانندگی بود ،مربی‌ آموزش رانندگی من آقای زیدان بنی تمام بود همش دودکشش به راه بود من صبحا ساعت ۷ نوبت داشتم به خاطره کلاسای دانشگاه نمی تونستم هرروز هفته حاضر باشم روزای خوبی‌ بود یعنی‌ خوش می گذشت زمستونا روزای عادیشم برای من روزای خیلی‌ خوبی‌ محسوب می‌شه مربی‌ من اصلا حرف نمی زد حالا پیاز داغشو زیاد کردم ،کم حرف میزد مثلا چپ،راست،عقب و آروم برون رو با اشارات دست می رسوند، رانندگی من در حد قابل قبولیه ولی‌ ماشینی که در اختیار من بود فرمون و کلاج خیلی‌ سفتی داشت و این باعث می شد تسلتم کم بشه یک جمعه وقت گذاشت و نقص ماشینو برطرف کرد حالا بهتر شد... .

در تقاطعها و میدانها مربی‌ فرمونو می گرفت و ماشینو هدایت می کرد .بعد تمام شدن ده جلسهٔ رانندگی‌ نوبت به ازمون اموزشگاه رسید قبولم کرد البته با جریمه کلا ایرادای الکی‌ گرفت.

چندین روز طول کشید تا رفتم چشم پزشکی‌ چون یا آدرسو بلد نبودم یا اگه پیدا می‌کردم آقا دکی رفته بود مرخصی، و نوبت به اشتقال به تحصیل رسید که با تائید کردنش توی راهنمائی و رانندگی‌ ماهشهر و اهواز به دست اموزشگاه رسوندم که تا همین اواخر شناسنامه ،کارت ملی‌ و کارت عابر بانک که واسه ثبت‌نام لازمش داشتم آقا دزده با خودش برد خلاصه کلی‌ دردسر واسم ایجاد کرد اگه بفهمم کی‌ بود حتما خفش می‌کنم .

خوب روز آزمون یعنی‌ ۷.۷.۸۸ ساعت ۶.۴۵ حرکت کردم به طرف اموزشگاه جزو نفرات ۶۰ اسم نوشتم دو نوبت آزمون گرفته شد و بالاخره من جزو نفرات سوم بودم کارشناس آزمایش آقای علی‌ سینا یزدان فر توضیحاتی دادن از نداشتن کارت ملی‌ و شناسنامه و تمام شدن تاریخه اعتبار گوهی اشتغال به تحصیل من(اعتبار تا تاریکه ۸۸.۰۶.۳۱) ایراد گرفت و قرار شد که همشو Okay کنم البته برای مشخص شدن مفقود شدن شناسنامه و کارت ملی‌ مجبور شدم نامهٔ دادگاه رو نشانش دادم ئونم موافقت کرد شناسناممو دو ماه دیگه می دن چون الان دومین باره که گم میشه.

بیشتره کتابو توی اموزشگاه خوندم و آزمون ساعت ۱۱.۱۰ دقیقه گرفته شد ،برای بار اول با ۴ غلط قبول شدم و با امضا کردن پاسخنامه به سمت دفتر اموزشگاه رفتم سرهنگ نبود باید یکی‌ از همین روزای فرد آزمون بدم.

۸۸.۰۷.۰۸

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

اولین روز

۷.۱
بیست وهشتم اولین روز همونطور که توسایت ماهشر نوشته بود .می‌خواستم اولین روز اونجا باشم ولی‌ همکلاسیا بخاطر اینکه روزه بودن قسط نداشت بیان منم بی‌خیال شدم درواقع شنبه بیست وهشتم و یکشنبه بیست ونهم رو از دست دادم.

چهارشنبه با میلاد رفتیم دانشگاه ولی‌ به غیر از تازه ورودا کس دیگه ای‌ نبود که بعضیاشون با والدینشون اومده بودن کلی‌ از اوناهم با خوشحالی‌ و چسبی سفید روی بینی شون وارد دانشگاه می شدن و برای ثبت‌نام به طرف سوله ورزشی می رفتن تا امر مقدس ثبت نامو به پایان برسونن ولی‌ شاید هنوز کاملا درکی از هوای جذاب ماهشهر ندران .

اون روز طبقه معمول هوا ی گرد وخاکی , همه‌جا رو پر کرده بود با وزش باد خاک های بومی هم به هوا بلند می شدن و شرایتو سخت تر می کردن.

همه جای زمین و کانال کشی‌ کرده بودن،کامیون و بیل مکانیکی بود که آسفالتی که کنده شده رو جم می کردن، پل فلزی روبروی ساختمان رازی رو برداشته بودن قبلش که برای رد شدن باید پرش صورت می گرفت رو کاملا درست کردن در عوض نوبت به ساختمان صدیا رسیده که برای وارد شدن باید از قبل به فکر پرش و رد شدن از کانال آب باشیم.

بعد از کلی‌ چرخ زدن تو دانشگاه پیاده به سمت خونمون رفتیم که کلید از صاحب خونه بگیریم ،وقتی‌ مسئول خونه اومد بد از چک کردن وسایل کلید رو تحویل گرفتیم وبه سمت اهواز حرکت کردیم.

۸۸.۰۷.۰۲

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

خونه ی ماهشهری


اواخر ماه مرداد ميلاد طرفي بهم زنگ زد بي مقّدمه گفت: با بچه ها قراره خونه بگيريم پرسيدم کيان گفت: من احمد پوريا .رضا که بخاطر ترم تابستون که گرفته بود اونجا موندگار شده بود و تو هواي شرجي دنبال خونه مي گرده
منم گفتم مشورت کنم بعد خبرت مي ‌کنم،خوشبختانه با اون مورد موافقت کردن به ميلاد موضوع رو گفتم
پيامک ميلاد: من و تو احمد . پوريا معلوم نيست شايد نياد.باقطاره اکسپرس ساعت7:15بريم
چند دقيقه بعد معلوم شد که پوريا و احمد نمي يان، اگه منم نمي رفتم خونه از دستمون مي رفت با موافقت من اين مسافرت کوتا شکل گرفت
صبح تو قطار ديدمش بازم طبقه معمول دقيقيه ي نود رسيدم و بعد از کلي‌ گپ زدن رسيديم ماهشهر طبق قرار ميلاد به مهرگان زنگ زد که ساعت 8.30 توي دانشگاه هستش يا نه؟. يکم بخاطر بد قليش معطل شديم .
من گشنم شده بود ميلادو دعوت کردم که يه چيزي بخوريم، خوب اون روز مرتاض نبود. از خودتون مي پرسيدچرا اين واژه رو بهش نسبت دادم؟ چون ترم اول و دوم وقتي ميومديم ماهشهر همه کارمون به بوفه مي‌کشيد ولي ميلاد اشتها نداشت البته اين روزا خوش اشتهاتر شده، مجيد و ميلاد خيلي‌ لاغرن و بايد با آقا دکتر در اين باره صحبت کنن چون لاغري و چاقي بيش از حد بيماري محسوب مي‌شه.
اون روز من،رضا و ميلاد به سمت بنگا رفتيم اولين خونه ويلااي که همراه با صاحب بنگا اونجا رفتيم که آقايون دانشجو خونه نبودن .هوا شديدا شرجي وکشنده بود من نمي دونم چرا تو جنوب به دنيا اومدم که علاوه بر گرماي خورشيد خانوم که مثل نوازش بر سر ماست دو عنصر ديگه خاک وآب که به صورت بخار توي هوا ميادو وهمون يه ذره اکسيژني که با وجود گردو غبار به حداقل خودش مي رسه تازگيا که مي گن ماسکم که با تنفس ورطوبت مي گيره وباعث مي شه آقايون باکتري جشن و پاي کوبي بگيرن .راستي چرا همه ي چيزاي بد آقا وخوبا خانومان؟
رضا روزاي قبل که سراغ خونه بود يه آپارتمان نوساز نشون کرده بود بيدرنگ رفتيم معاملات ملکي‌ مربوطه وخونه رو ديديم اصلا فک نمي کردم که جاي خوبي گيرمون بياد قول نامرو به اسم رضا نوشتيم که اگه چيزي شد دخل اونو بيارن، لحظه ي قرارداد نوشتن خيلي هيجان انگيز بود چون تاحالا طرف قرارداد نبودم ،اپارتمن دقيقا روبرو دانشگاس احتمالا پاتقمون مي‌شه ناحيه چون اونجا از همه جاش باکلاس تره البته ميگن جراهي بهتره من که هنوز نرفتم
ويژگي خونه :120 متري دو اتاق خواب روبه آفتاب
اين روزا از به روز کردن وبلاگم ,خوندن رمان ووقت گذروندن با دوست خيلي عزيزم مهدي جان لذت مي برم .
همچنان در اميد موهاي بلند تر ,هنوز ايکيوسانم هر کي مي بينم ميگه چرااا!؟ کچل!!!
شما بگيد من چي بگم؟
اين موضوع داستاني داره که بعدا بهش مي پردازم.
فقط تنها مشکلي که هست نمي دونيم قبله کجاست واسه آق ميلاد ميخوام چون مطمعنم علاوه بر ما ,چند نفر از بيرون مياره که نماز جماعت بخونيم خلاصه یه تنه می خواد همه رو به راه راست هدایت بفرمایند این ایمانت و از کجا بدست آوردی به ما هم بگو شاید فرجی شدوهدایتت تکمیل شد.
ميلاد از الان گفته باشم واسه نماز صبح بي خيال من شو D:
راستي آخر نماز چرا افراد دست هم و مي گيرن ؟
من چند بار اين کارو انجام دادم ولي نمي دونم چرا.
1388.06.30

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

انتخاب واحد 88-89



يک روز قبل از انتخاب واحد قرار شد که من،احمد،ميلاد،رضا،پوريا شهدا قرار بذاريم که برنامه منو باهم چک کنيم و تا جايي که مي‌شه بهم نزديکشون کنيم ولي‌ اون شب کار خاصي‌ انجام نشد چون زمان کلاسا باهم اختلاف داشتيم يا تداخل امتحان پيش ميومد اون شب منو ميلاد قرار گذشتيم که براي انتخاب واحد بريم کافينت تو کيان پارس فرداش يک ساعت و نيم قبل از انتخاب واحد اونجا حاضر شديم ياهو مسنجر باز کردم ولي‌ کسي‌ به غير از ميلاد که جفتم بود روشن نبود، يکي يکي بچه ها اومدن اول که پوريا بد مجيد و رضا آخري هم که احمد اومد که ميلاد هممون رو به کنفرانس دعوت کرده بود ساعت 2 انتخاب واحد شروع شد خيلي استرس داشتم به اين فکر می کردم اگه نتونم رفتارو بگيرم چه بلااي سر برنامه کلاسيم مياد؟ ولي‌ هرچي‌ رفرش و آي پي مي نوشتم خطاي اين که صفحه وجود نداره رو مي داد شرايط براي همه يکسان بود، موبايل ميلاد هي‌ زنگ ميزد وقت نميکرد بي‌ صداش کنه همه ميخواستن بپرسن تو سايت رفتي‌؟ صفحه انتخاب واحد باز شد؟ بد از گذشت چند دقيقه صاحب کافينت گفت شما کارتون چقدر طول ميکشه؟ ميلاد گفت ما انتخاب واحد مون تازه شروع شده و صفحه هم باز نمي ‌شه صاحب اونجا اصرار به رفتن داشت چند دقيقه بعد زديم بيرون دنبال يه کافينت ديگه در همون حين احمد زنگ زد و گفت من اينترنتم قطع شده اونم به جمع ما ملحق شد رضا هم که باهاش چت ميکرديم گفته بود که کافينتم با سرعت با ماشين رفتيم پيشش جوري که سر پيچا عقب ماشين ليز مي خورد رسيديم و دوباره رفرش زدنا شروع شد ولي‌ باز اتفاقي‌ نيفتاد .
سايت دانشگاه رو باز کردم وبعد ديدم آي‌ پي تغيير کرده زود لو ندادم وقتي‌ مديريت رفتار سا زماني و گرفتم اون موقع گفتم , جالب اينجاس که باز نمي تونستن وارد سايت بشن من همه ي درسا مو گرفتم بعد مشخصه هاي احمد و وارد کردم ميلاد به دوستش گفت که براش انجام بده، رضا هم بعد از تائيد نهايي مي‌خواست يه تغیيري بده که خوش شانس بود و تونست همه ی این کارا تا ساعت چهار و سي‌ دقيقه طول کشید.

معرفی سایت

در این سایت شما میتونید به صورت فینگلیش تایپ کنید و نوشته هاتنو به فارسی‌ تحویل بگیرید میتونید با تنظیم کردن این برنامه تایپ فارسی‌ ، تبدیل به انگلیسی‌ کنید و میتونید جملات انگلیسی‌ رو ترجمه کنید، اگه شما مشکله تایپ کردن فارسی‌ دارین میتونید از این امکانات استفاده کنید. www.behnevis.com


۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

شروع!

در اين وبلاگ به جزء خاطرات دانشگاهي ممکن چيزاي ديگه اي به چشم بخوره پس تعجب نکنید.
تنها کاري که براي نوشتن انجام دادم انشاء بوده و ترم اول کلاس فارسي1 که با استاد خواجات داشتم از دانشجوها خواست که کلاس و توصيف کنن قرار بود که پنج صفحه بنويسيم از همون اول توصيف کلمات رو کشيده نوشتم تا به حداقل برسه با اين همه صفحه ي آخر يکمش خالي موند با کلمه هاي بزرگ و بزرگتر. 
اين روش خوبيه جملاتي که تو ذهنم هستن و بنويسم احتمالا جمله بندي ها خوب باشن و اطمينان دارم بعد از گذشت زمان بهتر مي شه اين فقط يه شروعه...  .
اين جا يک نظر سنجي هست که مي تونيد ايده يا نظر بديد.

اخبار مَخبـــار آی تــــی