۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

پایان ترم تابستان

با همه ی سختیش تموم الان احساس سبکی می کنم خونمونو تحویل دادم طبق معمول من اونجا نبودم خیلی دوست داشتم تا با دوستای گلم آخرین روز می بودم . نشد :( :d
The End

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

دل تنگی

اصلاً دوست ندارم دلتنگ کسی بشم چون بشدت حالم می گیره.
دلم برای دوستا و آشناهای ترم اول و دوم تنگ شده ... .

آدمای ...

این طبقه یعنی طبقه دوم چنتا خر زندگی می کنن که وقت شناس نیستن الان ساعت 2:26 اَربده می زنه !

چند باری هم در خونه ما رو زدن وای که چه خرایی پیدا می شه!

D:

بعد کلی فعالیت

تربیت بدنی امروز کلی سخت بود آقای شعبانی سعی کرد بیست دقیقه ما و بدونه من بیست ثانیه آخر از درد شکم متوقف شدم به سختی نفس می زدم چند نفر بودن که راحت می دویدن !!!

چند تا حرکت ورزشی بهمون داد برای فرم دادن سینه ها " گوشتی یا کشیده کردنشون " .

حر کتا و تمرین کردیم الان چه خوش تیپ شدم D:
راستی بعد همه اینا فوتبال بازی کردم منم که تازه وارد نمی تونم توپو کنترل کنم ، بعد از دروازه بانی رفتم مهاجم شدم دروازبانشون توپ و بلند شوتید منم پامو آ و ر د م بالا " جِــر " به اندازه پانزده سانت شلوارم پاره شد تیم حریف هم پوکیده بود از خنده ولی تیم خودمون عادی رفتار می کردن " چی فکر کردن من بسکت بالیستم "به خاطره من بازی تموم شد P;

تنها مشکل

با همه چی به راحتی کنار اومدم گرما خستگی و ... .

تنها مشکلی که دارم رضاس که کشف کردم یه دیوانه ی به تمام و کماله که منم داره روانی می کنه که تازگیا کَر هم شده و با صدای بلند حرف می زنه سعی می کنم زیاد باهاش حرف نزنم شاید این آخرین باری باشه که اسمشو تو وبلاگم میارم.

اگه به قتل رسوندمش یه چند خطی در موردش می نویسم .

اخبار مَخبـــار آی تــــی