"فیلتر شروع شد..."۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه
بعد حادثه
"فیلتر شروع شد..."۱۳۸۹ خرداد ۴, سهشنبه
"حال و هوای دانشگاه برای من"
خیلی وقته که چیزی ننوشتم دلیلش تنها بی حوصله بودنمه .یک سوال چرا استادای دانشگاه ماهشهر از روی مطالبشون روخونی می کنن تا دانشجو سر کلاس بنویسه آیا نمی شه به صورت جزوه در اختیار دانشجوها قرار داد. با این سبک موجود خیلی انرژی تلف می شه که با این انرژی می شه کارای مفید تری کرد .
بعضی استادا بی اندازه به دانشجو فشار می یارن و این اصلا خوب نیست البته شاید فکر می کنن برای دانشجو دلسوزی می کنن اما اینطور نیـســـت :(
ای کاش می شد هر هفته انتقاد کرد وبرای جلسه ی بعد اون انتقادا اجرا بشه :|
تو کارگاه با سه خانم هم گرو شدم از همون اول احساس خوبی نداشتم استاد الماسی ناچار شد چون من تنها پسر کارگاه بودم جلسه ی بعد سه تا از پسرای دیگه اومدن پس اونا هم یه گروه تشکیل دادن حالا فکرشو کنید اون احمقا چطوری نگاه و رفتار می کردن حتی از بیرون کارگاه دو نفر اومدن داخل بعد از من پرسیدن با استاد فلانی داری جواب دادم نه بعد با طَعنه بِهم گفت پر کاری!
واقعا خاک تو سرشون این بی شُعوراااااااا...
یه چیز باحال استادِ کار گاه قرار شد آزمون جوش بگیره اون دو تا احمق هم بودن که در مورد استاد پرسیدن، قرار شد یه قطعه فلز ببریم نوبت من که شد پیش بند ، دستکش ، گوشی"واسه اینکه صدای برش رو نشنوی" و فِک کنم عینک هم زدم یادم نیست مَشغول بُریدن شدم که استاد " آقای الماسی استاد من نبود سفری به تهران داشت " اومد گفت نترس دستمو فشار داد و یه براده آهن پرید رو دستم و یهو پریدم و دستمو برداشتم با صدای آآآآی. بعد استاد "فلاحت بود فکنم" گفت چی شد! "من سرا پا ایمنی" تبلیغاتشون می گن اول ایمنی بعد کار " راستی آی تی هم ایمنی داره؟ " قطعا اگه در مورد کسی بد بنویسی جات توی سرد خونست شوخی هم ندارن"
قطعه رو که می بریدم، گه گاهی دستم با این براده هایی که پرت می شد می سوخت ولی خودمو کنترل می کردم این هم گروهی های بنده که کفر منو در میاوردن هر کدوم واسه خودش یه سازی داشت اینطوری شد که بدترین قطعه مال ما شد اونا از دقت و من از نیروم می تونستم به خوبی بهره ببرم "حوصله ی زیاد باعث می شه شما دقت داشته باشی " ولی دست به اره شدن به جایی رسید که از استاد کمک خواستن اون راه حل داد ولی به نظر من خوب در نمیومد در ضمن این خانوما کلی اره شکستن " رفته بودم توی دفترشون دستپاچه شده بودن از اینکه این همه اره شکوندن ! خنده دار بود بیشتر همه صدای برش با این ارهای آهن بر یکی از این هم گروهیام میز کل کارگاه رو تکون می داد وقتی اره می کرد همه خندشون گرفته بود " ، یه سوهان داشتیم من اونو پیشنهاد کردم اونا درزی درست کرده بودن تو اون قسمت اره هی می شکست! خب نباید استاد متوجه می شد به بقیه گفتم و انجام شد خوب از آب درومد. خلاصه مسخره بازی زیاد دراوردیم . " توضیح : ترم قبل به دلیل کار با دستگاه جوش چند نفر کارشون به بیمارستان کشیده شده و بستری شدن این ترم جوش ندادیم و فقط بُریدیمو بُریدیم "
حقیقتاً کارگاه خوش نمی گذشت .
بعضی از این دوستان واقعاً احمق تشریف دارن متأسفانه!
برای رفتن به کلاسای هشصدی مسیر طولانی رو باید طی کرد ، حراست زحمت کِش دانشگاه که مسئولیت شکنجه ی دانشجو ها رو بر عهده داره، کارشو زیرآفتابه خورشید خانم ، خاک ، باد و در مواقعی بارون شدید ادامه می ده با گفتن آقا کــــــــارت و هر چقدر فاصلت باهاشون بیشتر بشه کلمه ی کارت بیشتر کش می یاد اینطوری : یک قدمی "کـــــارت" دو قدمی "کــــــــــــــــــــــارت" سه قدمی "کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارت" و ... بعضی موقه ها هم مثل ایست بازرسی یکی از این افراد بی خاصیت راه رو مسدود می کنه و به شما همون کلمه ی کذایی رو می گه و بقیه ماجرا... .
شما هم فک کنم احساس منو داشته باشید دوست دارید با مُــشـت بِکارید پای چششون بعدشم پَقُ پُق :|
راستی تازگیا یه چیزیو فهمیدم هر چی ژیگول میگول تر باشی گیر هم به همون اَندازس .
ببین شخصیت یکی از دانشجو ها رو چجور خورد می کنن مکالماتشون:
آق پسره " دانشجو "می گه حالا این دفه رو کوتاه بیاید.
آقایون شکنجه گر " حراست ": نه نمی شه نمی تونم. با این وضع بفرستمت داخل ؟خجالت نمی کشی؟!... و هزار اَراجیف دیگه... . له می کنن طَرَفو.
می خواستم برسم به کلاس ریاضی از در نزدیک ترمینال قصد داشتم بیام داخل یه یکی از اون آدمای حراست جلومو گِرفت و گفت این قانونه نمی شه از اینجا تردود کرد خیلی اَراجیف گفت آمپرم رفت بالا، با صدای بــلـنــــــــــــــد گفتم شما بدون اطلاع رسانی قانون می ذارید بعد اِنتطار دارید همه عِلم غیب داشته باشن به قانونتون عَمل کنن اصلا کی قانون وضع کرده " در واقه اون لحظه کنترلمو از دست دادم، جالب بود کارت دانشجویی درخواست نکرد . " ... .؟! " باور کنید من هنوز در مورد قوانین تحصیلی هیچی نمی دونم چون بروشوری به ما ندادن منطورم ورودی ها ی 87. " هیچی دیگه مجبور شدم از درب اصلی وارد بشم.
اگر می شد از این ماهشهرِ جهنم مانند فرار می کردم، آقای دانشمند ج.. وارد شدن دو درجه دانشگاه مُزَخرَفِمون اِرتقاء پیدا کرده ... !
یکی از بچه می گفت تا حالا نشده بیایم ماهشهر و دوباره با همون شکل برگردیم منطورش چهرش بود . :)
اگر این دانشگاه خراب شده امکاناتی بهمون بده که لازم نباشه انقدر مسافرت داشته باشیم خستگی، بی حوصله گی ،کم بود وقت و خیلی موارد دیگه برامون پیش نمی یاد.
برای چی سالن مطالعه و ساختمان هشصدیارو با این فاصله ساختن؟
حالا که ساختن امکانات رفاهی پس چی می شه .هوای ماهشهر هوای بسیار گرمی داره با توجه به اینکه دوستانی در بین ما هستن که بیماری های تنفسی ، قلبی و... دارند چقدر براشون مشکل می شه!
خیلی دوست دارم در این موارد نظر سنجی کنم که ببینم بقیه هم مثل من فکر می کنن؟!.
نکته یک : اگر فوق لیسانس داشته باشی در دانشگاه ماهشهر استاد می شوید. بفرما یید خوش باشید :)
نکته دو : اگر آرزوی استاد شدن دارید غُصه نَخورید دانشگاه ماهشهر اینجاست.
نکته سه : آیا توی گشورای دیگه اینطوریِ وضعیتِ تحصیلی " دانشگاهی چودانشگاه ماهشهر پیدا می شه؟! " ؟ امکان نداره.
۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه
علیرضا "و" بلبلش
این علیرضا حدودا پسر شیش ساله ایه که خیلـــی بامزس من خیلی دوسش دارم و تازگیا فهمیدم که می خوان محل زندگیشونو ترک کنن و برن یه جای دیگه از این بابت ناراحتم چون واقعا دلم واسش تنگ می شه.
یه روزی اومد پیشم و بلبش رو هم آورد اونو یکی از فامیلاشون بهش داده بود توی یک سفری که رفته بودن ، دیدم بلبله روی یکی از پاهاش وایساده در واقه یه لِنگه پا ایستاده بود مشخص بود که پاش آسیب دیده نکته جالب اینجا بود که فرار نمی کرد و روی شونه ی علیرضا آروم بود بلبلو گرفتم و انگشتمو طرف نوکش گرفتم و مدام به انگشتم نوک می زد..jpg)
شبیه اون سنجابه تو عصر یخبندان بود خیلی بامزه بود مثل خود علیرضا .
بلبل علیرضا مرحوم شد براش طلب آمرزش کنید !