۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

دیدگاه من

امروز چهارشنبه من ,کمال,رضا وميلاد با هميم بعد از تمام شدن امتحانات ديگه موفق به ديدن آق کمال نشديم که امروز چشممون به جمالش روشن شد.سرما خورده بود هي عطسه مي کرد جفت من بود اگه آنفلوآنزاي خوکي گرفتم همه بدونيد از آق کمال گرفتم. D-:

طبق معمول ديرتر همه اومدم بليت برام نگرفتن منو فراموش مي کنن الان دارم Roby wiliams گوش مي دم اين خواننده ي خفنيه من که باش حال مي کنم رضا هم که الان جفتمه هي سرک مي کشه که چي مي نويسم تصميم به قتلش گرفتم ولي پشيمون شدم وبه عواقب کارم فکر کردم راستش مي خواستم خفش کنم ولي بي خيال شدم (:

الان همه موزيک گوش مي دن يک انسان هيکلي تو واگن ما هست که وقتي قطار مي ايسته صداي موزيکش همه جا پخش ميشه البته ايشون خواب تشريف دارن .
ساعت 7.15

پوريا باهامون نيست ديروز رفتم پيشش فقط براي ديدن اون رفته بودم مونتاها سرش شلوغ بود حتي نتونستم باش خداحافظي کنم رشد خيلي شلوغ بود من مي خواستم يه چيزي بخرم که يهو يه دستي اومد و دستمو گرفت يه خانوم حدودا 35 ساله با شوهرش بود بدون اينکه پشت سرشو نگاه کنه, خيلي تعجب کردم اونم وقتي برگشت خيلي تعجب کرد احتمالا فک کرده شوهرش جوون وخوش تيپ شده :p  عذر خواهي کرد نمي دونستم چي بگم يا چيکار کنم خشکم زده بود. (:
ساعت7.22

کلاس مديريت کنترل پروژه فن آوري که 8تا11بود استاد خوبي داره سخت گيره ولي من ازش خوشم مياد حتي اگه از درسش نمره نيارم يه حرف خيلي خوبي زد گفت که استادا اطلاعاتشون عاليه ولي کار عملي انجام نمي دن به نظر منم نبايد همش تئوري تدريس بشه بايد عملي هم ياد بدن تا با نحوه کار آشنا شيم ,استاد لطفي نژاد يه وبلاگم داره که حتما يه سري بهش مي زنم اميدوارم عمليم ياد بگيريم. D:
ساعت12.44

استاد به بابک هم اشاره کرد اعلاميه فوتش روبه روي در ورودي دانشگاه ديدم باورم نشد بعد فهميدم سرطان خون داشته يه خاطره باهاش دارم من از دانشگاه بر مي گشتم هوا تاريک بود تو راه ديدمش اون از خونه اومده بود با هم رفتيم به کاراش رسيديم حيف شد پسر خيلي خوبي بود بعد اون روز ديگه نديدمش, در اين موقعيت قرار نگرفتم نمي دونم چي بايد بگم ... .

کلاس 715 روي تريبون استاد به صورت کم رنگ نوشته بود جا استادي احتمالا پاکش خواستن کنن ولي کاملا موفق نشدن باحال بود .

استاد عماد فرازمند هم خوب بود به نظر مي رسه که خيلي سخت گير نيست زبان با استاد بلبل اميري دارم تو کلاسش پسرا بلند بلند حرف مي زدن چه بي کلاس, از خونه تا دانشگاه رو دويدم اون روز نيومد به جاش رفتم سر کلاس آمار.
الان به لطف قهوه بيدارم امروز از ساعت 8تا5 کلاس دارم يعني 9ساعت کلاس .
ساعت 2.32
يک وبلاگ گروهي چطوره با بچه هاي آي تي به ميلاد که گفتم هنوز حرفم تموم نشده بود که ميلاد گفت آره آره آره. :دی
استاد باقري آمار خوب تدريس مي کنه من سر کلاسش بودم وکتاب آمار احتمالات پارسيان معرفي کرد ترم بعد با اين استاد مي گيرم راه ارتباطي mabagheri@gmail.com.
صبح داوطلبانه جامو به يه نفر ديگه دادم ايول به خودم :) برگشتن ميني بوس رو آق راننده شولوغ پولوغ کرده بود ديگه فداکاري نکردم.
امروز روز خيلي خوبي بود. ولي جاي آق پوري خالي بود .به اميد روزهاي بهتر... .

پانزدهم مهر ماه

۵ نظر:

Milad گفت...

نه،من کمال رو قبلش دیده بودم،تو فستیوال موسیقی خوزستان
راستی،نظر من کو؟من دیروز یه کامنت واست گذاشتم،چیکارش کردی؟ (اسمایلی عصبانی)

احسان عباس پور گفت...

من هیچ کاره بیدم نظر نداده بودی .

احسان عباس پور گفت...

چی نوشتی تو پرانتز؟

Milad گفت...

اسمایلی
اسمایلی همون شکلکه دیگه،همون شکلک های یاهو!
چون بلاگر شکلک نداره بجای خودشون،حالتشون رو مینویسم D:

احسان عباس پور گفت...

شکلکو حروفی نوشتی[;

اخبار مَخبـــار آی تــــی