زاغکی قالب پنیری دید" از همان پاستوریزه های سفید! پس به دندان گرفت و پرواز کرد |
۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه
زاغکی
جهان سومی
سعی می کنی فیلم برای خودت بذاری اما از بس تنهایی نگاه کردی منصرف می شی.می شینی پای ماهواره کانالارُ این ور و اون وَر می کنی خسته میشی حالت می گیره دست بر می داری .
هر روز که بیدار می شم فکر می کنم امتاحانام تموم نشده ، روش آموزش درسته؟ اگر هم همه به این موضوع یقین داشته باشن یا حرف نمی زنن یا بی فکرن .
پارک میری هیچ وسیله ی تفریحی برای هیجان زیاد نیست .بستنی بیرون می خوری دل درد می گیری و وقتی دوست نورمال زیادی نداشته باشی اینا باعث افسردگی می شه .یک مورد دیگه هست که حتی نمی خوام کلمَشو استفاده کنم .
از اینکه جهان سومی هستم برای خودم متأسفم از نظر من ماها مدام تو سَره هم می زنیم این دلیل عقب موندگیمونه .
در نهایت پای کامپیوتر و یا لپ تاپ می شینی ، زیرو روش می کنی بعد باید با اینترنت کم سرعت رو به رو بشی . اگه دولت"ها" می خواد مردم بی خبر باشن "درست مثل کره شمالی" از همه چیز خب همین اینترنت کم سرعت رو هم ازشون بگیره تا انقدر لازم نباشه صفحات اینترنت و فیلتر کنه این توهین بزرگی به مردمه که دولت براشون تصمیم بگیره کدوم صفحه و ببینن و کدوم و نـــه .
پژمرده شدم و وقتی یونیم همیشه اخمام توهمه بی حالم و حوصله ندارم خب مشخصه دیگه .
اگه محل سکونت مونُ برای اینترنت عوض کنیم که باید تو یکی از این خونه های آپارتمانی که حداکثر "اکثراً" صد و بیست متره مربعِ کافی نت هم که هوف "این چیزیه که وقتی خسته می شم می گم" .
۱۳۸۹ تیر ۸, سهشنبه
آخرین روز آخرین امتحان
یکم مرور کردم جزومو اینورو اون ور کردم بعد به سمت دانشگاه روانه شدیم من و میلاد
استرس زیادی داره میلاد چون خیلی خونده بود و اصلاً دوست نداره که از این درس نمره نیاره :>
بعد امتحانمون با استاد صحبت کردیم نمی دونم ولی ای ... که هر دومون گذر کنیم از این درس.
ترم تابستون هم احتمالاً حلــــه اگه دستندرکاران=؟ دانشگاه کار عجیبی نکنن .
این عکس به یاد موندنی مربوط به قبل امتحان فیزیک یک و همـــراه با استرس :]
تلفن همراه من

گوشی من بی هفتاد و سه بیست اومنیا ست .
بارها شده که وسیله ی الکترونیکی انتخاب کردم بعد در آخرین لحظات نظرم عوض شده و اون همه تحقیقاتی که در مورد محصول قبلیه انتخاب شده توسط من به باد میره.
انتخاب قبلیم تاچ دو از شرکت اچ تی سی بود .
حدود هفت هشت ماه پیش این گوشیو خریدم و یک ماه گوشیمو به همون فروشنده ای که از اون خرید کرده بودم، دادم تا آبش کنه ولی دوباره به آغوشم برگشت
در نهایت محصول جدید انتخاب شده بدون بررسیه دقیق خریده می شه و بعد پشیمون می شم.
در حال حاضر از این گوشی به غیر از گوش دادن موزیک کار دیگه ای انجام نمی دم.
حاضرم هر کاری کنم تا این وسیله ی کَـنه از دستم خارج بشه .
۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سهشنبه
باران بعدازظهر پاییزی
آهسته،نم نم،تند و يکريزی
هم شاعرانه،هم تماشايي
هم شادي آور،هم غمانگيزي
تو مهرباني،دست و دلبازي
تو از طراوت،شور،لبريزي
از ابرهاي تيره ميباري
از ناودان خانه ميريزي
من سرو هستم،نه سپيدارم
شايد که افرا يا که تبريزي
من هرچه باشم يک درختم باز
من تشنهام باران پاييزي
۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه
دانشگاه ماهشهر = سرزمین عجایب
بهشت و جهنم
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند،
به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"
۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سهشنبه
دنیای ما
گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد .
۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه
پر تلاطم
آرزوهایی که حرام شدند
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و Dance
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

